در پهندشت خاطر اندوهبار من
برفی به هم فشرده و زيبا نشسته است
برفی که همچو مخمل شفاف شير فام
بر سنگلاخ وی ره ديدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بی کران و صاف
يعني نشان از سردی و بی مهری من است
در دورگاه تار و خموش خيال من
اين برف سال هاست که گسترده دامن است
چندين فرو نشستگي و گودي عميق
در صافی سفيد خموشی فزای اوست
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او
بر می گشتم خروش که اين جای پای اوست
اي عشق تازه! چشم اميدم به سوي توست
اين دشت سرد غمزده را آفتاب کن
اين برف از من است تو جسم مرا بسوز
اين جای پای اوست تو او را خراب کن
نوشته شده توسط سیما در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 18:20 |
لینک ثابت |