خدا را یافتم در خود نه پنهان و نه پیدا بود
به فرمان وجود خود به روحم حکمفرما بود
به شب می تافت همچون روز هم تاریک و هم روشن
به دل می گفت آن معنی که رازش کس نمی دانست
به گل می داد آن قدرت که حد هر توانا بود
ندایش بازتاب خلسه های هر نیایش بود
صدایش در صدایم چیستانی در معما بود
ز هر تار وجودم پاسخی می داد آوائی
ز هر شعر سرودم لعبت اندیشه گویا بود
نمی جستم مگر او را نمی دیدم سخنگو را
اگر چه او مسخره کرده روحم را سرا پا
چه دنیا ها که سرگردان چه غوغا ها که برپا بود
گروهی از پشیمانی در اندوه و پریشانی
کنار جوئی از شادی به گل بنشسته گلها بود
ز تاری ها برون آمد ولیکن با وجود خویش تنها بود
به فرمان وجود خود به روحم حکمفرما بود
به شب می تافت همچون روز هم تاریک و هم روشن
به دل می گفت آن معنی که رازش کس نمی دانست
به گل می داد آن قدرت که حد هر توانا بود
ندایش بازتاب خلسه های هر نیایش بود
صدایش در صدایم چیستانی در معما بود
ز هر تار وجودم پاسخی می داد آوائی
ز هر شعر سرودم لعبت اندیشه گویا بود
نمی جستم مگر او را نمی دیدم سخنگو را
اگر چه او مسخره کرده روحم را سرا پا
چه دنیا ها که سرگردان چه غوغا ها که برپا بود
گروهی از پشیمانی در اندوه و پریشانی
کنار جوئی از شادی به گل بنشسته گلها بود
ز تاری ها برون آمد ولیکن با وجود خویش تنها بود
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت
20:45 توسط سیما | |
